معمولی و همین.

نویسنده خوبی نیستم. شاید بهتر باشه وقتتون رو اینجا هدر ندید؛ زندگی کوتاهه :))

معمولی و همین.

نویسنده خوبی نیستم. شاید بهتر باشه وقتتون رو اینجا هدر ندید؛ زندگی کوتاهه :))

حس میکنم هرچی که میگذره اینکه حالت خوب باشه و خوب بمونه وسط این همه اتفاق و چیزای دیگه هی سخت تر و سخت تر میشه. به اطرافیانم که نگاه میکنم عموما کسیو نمیتونم پیدا کنم که حالش خوب باشه واقعا. نمیگم حتما بده حال همه مون، ول خوب نیستیم. در بهترین حالت متوسطیم، معمولی. انگار که هیچی دیگه اون لذت سابق رو نمیده بهمون، خستگیمونو از تنمون بیرون نمیکنه. انگار هرچی دست و پا میزنیم اونقدری که قبلا خوش میگذشته دیگه نمیگذره. انگار که دیگه اون کارایی که حالمونو خوب میکردن کمتر تاثیر گذارن.. و میدونی؟ داشتم به این فکر کردم که حال ما روی هم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی تاثیر میذاره. و وقتی حال یکی کامل خوبه تو هم بهتر میشی و وقتی حال تو بهتر و خوب باشه تاثیر میذاره روی اطرافیانت و باز حال اونا بهتره و این چرخه ی تاثیر ِدوطرفه ادامه داره. حالا که حال همه مون خوب نیست هم دقیقا همینه. این خوب نبودنه تکثیر میشه هی و میمونه بینمون.. وقتی دیگه کسی حالش خوب نیست و شرایط هم مثل همیشه اونقدر تعریفی نیست، آیا روزی میاد که دوباره طولانی همه مون حالمون خوب باشه؟

  • نارنجبی؛

اره، ممکنه بعدها خیلی چیزایی که الان میخوامو به دست بیارم، ولی من اونارو الان میخوام نه بعدا ِ احتمالی. یا شاید اصلا من آینده اونا رو نخواد و چیزای دیگه‌ای رو بخواد که باز باید براشون صبر کنه، جون بکنه که بعدنی به دستشون بیاره که دیره.. اونوقت چی؟ اگه هروقت برمیگردم و نگاه میکنم فقط ردی از خواستن و تلاش کردن و دیر رسیدن و ناکامی ببینم چی؟

  • نارنجبی؛

ما با مامان بزرگم زندگی میکنیم؛ یعنی در حقیقت اون با ما اینجا زندگی میکنه. لحظاتی پیش میاد که علی رغم اینکه خیلی دوستش دارم و برام عزیزه واقعا کلافه و عصبانی میشم. مثل موقع هایی که بهش میگم من خیلی بیرون و اینا میرم، بی ماسک خیلی نیان نزدیک و عصبانی میشه و میگه :بِرِیْ بِرِیْ که همون بروبابای خودمونه و به عمد میاد نزدیک تر. یا وقتایی که واقعا کار دارم و درگیر چیزیم میاد و شروع میکنه به صبحت کردن و میگه پاشو فلان کار رو الان بکن.. و من هر دفعه ازین که اون موقع ها کلافه و عصبانی میشم بیشتر حالم بد میشه چون این بهمون القا شده که باید همیشه، -همیشه-، با سالمندان و افراد پیر مهربون باشیم و به حرفشون گوش کنیم و احترامشون رو نگه داریم و هیچوقت حق نداریم جز دوست داشتن حس منفی دیگه ای بهشون داشته باشیم.. حس میکنم کم نباشن آدمایی که مثل من گاهی که توی همچین شرایطی قرار میگیرن عصبانی میشن یا هرچی و بعدش خودشون میمونن و کلی عذاب وجدان و حس بد که چرا همچون حسی داشتن.. اومدم بگم که اگه شما هم براتون همچین احساساتی گاهی به وجود میاد ایرادی نداره، طبیعیه. جزوی از انسان بودن همینه و هر کسی که گفته و بهمون القا کرده که نباید همچین حس هایی داشته باشیم و اگه ما اینجوری هستیم ادم بدی هستیم و کدوم ادم بدی هست که نسبت به مادر/پدر بزرگش گاهی احساس بدی داشته باشه غلط کرده اقا. اینکه خیلی دوستشون داریم درست، این که گاهی اینجوری باشیم هم ایرادی نداره. یعنی طبیعیه. فقط سعی کنیم توی همچون مواقعی هم رفتار درستی داشته باشیم! «شاید اینکه چه احساسی داشته باشی دست خودت نباشه ولی اینکه با اون احساس چیکار کنی دست خودته». بودن اون خشم ایرادی نداره ولی دلیل نمیشه بد رفتار کنیم باهاشون..

ما چون این احساس رو بد میدونیم، کمتر هم راجع بهش صبحت میکنیم. شاید به خاطر شرمیه که از بودن و داشتن این احساس کلافگی و خشم داریم..

  • نارنجبی؛

کاش یاد بگیرم هرجا سخت میشه، جا نزنم.

  • نارنجبی؛

توی سریالی (himym) که میدیدم یه جایی تد داشت میگفت که فقط باید منتظر موند تا متوجه بشی baggage افرادی که باهاشون میخوای وارد رابطه بشی چیه تا موقع خداحافظی باهاشون سر برسه. تا اینکه ته اون اپیزود فهمید که همه ی آدم ها،‌ اعم از خودش ( چیزی که ازش غافل بود، و البته چیزی که ماها هم خیلی وقتا ازش غافلیم) اون baggage رو دارن. اینکه ما آدما گاهی یا در حقیقت شاید ۹۹٪ مواقع خودمون رو متفاوت و جدا از بقیه میبینیم جالبه، و البته فکر میکنم خوب نیست. اینکه همیشه بین من و 'بقیه' یک حایلی وجود داشته باشه باعث میشه گاهی فکر کنیم در چیزی که حس میکنیم، بهش فکر میکنیم یا تجربه میکنیم تنهاییم؛ در حالی که آدم های خیلی زیادی بودن که همون حس هایی رو داشتن که ما گاهی داشتیم،‌ به همون چیز هایی فکر کردن که گاهی ما توی چرخه فکر کردن بهشون گیر کردیم یا میکنیم، چیز هایی رو که ما داریم از سر میگذرونیم، از سر گذروندن.. گاهی این فاصله ی بین من و 'بقیه' باعث میشه دیگران رو نفهمیم و خودخواه باشیم، یا برعکس حس کنیم هیچ کس مارو نمیفهمه و درک نمیکنه. کاش به جای اینکه 'بقیه' رو بقیه ببینیم،‌ تلاش کنیم 'بقیه' رو به صورت من هایی که من نیستن ولی عین منن ببینیم،‌ شاید بهتر شد همه چی‌، ها؟


چند وقت پیش صحبت میکرد، گفت «من که اونی که میخوام نمیشم، دیگه چه فرقی میکنه که کی بشم؟» این حرفش توی ذهنم موند. باعث شد فکر کنم من چی دلم میخواسته و میخواد که باشم؟ چه قدر دور یا نزدیکم بهش؟‌ منِ آینده اونطوریه که همیشه میخواستم یا ادم متفاوتیه؟ توی همین سریالی که میدیدم یه اکیپن شامل ۵ نفر. همزاد های ۴ نفرشونو پیدا کردن، مونده ۱ نفرشون که همزادش پیدا بشه ( منظورم از همزاد، فردیه که از نظر ظاهری شبیه شونه.) یه جایی تد به رابین که داره خود الانشو با خود چند سال قبلش مقایسه میکنه میگه با گذر زمان ما خودمون تبدیل به همزادهامون میشیم، آدم های کاملا متفاوتی که از نظر ظاهری شبیه همن.. 

 

  • نارنجبی؛

شماهایی که فروشنده این اصلا به تاثیر خودتون روی باقی مردم فکر میکنید؟ اصلا فکر میکنید با رفتار درستتون چه قدر ممکنه باعث بشین که حال یک نفر خوب بشه؟ یا اصلا جدای از این فکر میکنید با رفتارتون ممکنه چه ترس و وحشتیو بندازید به جون بقیه؟ اوکی، درست رفتار نمیکنید،‌ حوصله ندارید، مریضید یا هر کوفت دیگه ای وظیفه‌تون اینه که موقعی که سرکار هستین و کار بقیه بهتون گیره آدم باشید. لطف نمیکنید اگه درست نگاه کنید، درست حرف بزنید، درست رفتار کنید. وقتی سرکارید وظیفه‌تونه. خارج از کار هر غلطی خواستید بکنید اصلا، ولی وقتی یکی به خاطر شغلتون کارش گیره پیشتون وظیفه‌تونه درست رفتار کنید. 

 

و اصلا همه‌ی ماها، به تاثیری که روی بقیه میذاریم فکر کردیم؟ خیلی وقت‌ها موقع هایی که عصبانی یا ناراحتیم یا خوب نیستیم به همین بهونه، هرچی بخوایم میگیم و هرکاری بخوایم میکنیم در حالی که نباید. یا حتی به بهونه ی شوخی کردن! این تاثیر فقط روی افرادی که خیلی باهاشون در ارتباطیم برنمیگرده،‌ روی هر ادم رندمی که میبینم ممکنه تاثیر خوب یا بد بذاریم. همونطور که ممکنه با گذاشتن یه کامنت زیر پست های بقیه، باعث بشیم مکان امن یه نفر ازش گرفته بشه یا برعکس حالش بهتر بشه یا مثلا با تعریف کردن از یه ویژگی یه ادم میتونیم باعث بشیم اون ادم دید خیلی بهتری نسبت به خودش داشته باشه. یا حتی تا حالا فکر کردین افرادی که توی خیابون همینجوری رد میشن و تیکه میندازن، یا چیزهایی ازین قبیل ممکنه چه تاثیری با همین یه کارشون روی یک فرد بذارن؟

 


هی دارم سعی میکنم به یه حرفایی فکر نکنم، ولی هی مرور میشه تو ذهنم و هی و هی از خودم که اینقدر احمقم بیشتر متنفر میشم. چرا داریم اینجا مینویسم؟ نو آدیا.

  • نارنجبی؛

گاهی وقتا شک میکنم که اصلا همه ی تاوان ها تموم میشن؟ یا بعضیاشون از بعد اون اشتباه عین یه سایه دنبالت راه میفتن و میمونن؟ همه ی اشتباها رو میشه جبران کرد؟ یا بعضیاشون جبران ناپذیرن؟ 

نمیدونم حقیقت کدومه ولی اینو مطمئنم که جبران بعضی از اشتباها خیلی سخته، خیلی حوصله و زمان میخواد..


بی من شدی راهی چرا؟
از من نمیخواهی چرا
کاری کنم پیدا کند پایان خوش این ماجرا؟..

  • نارنجبی؛

مدتیه که باز خیلی درگیر رشته ایَم که میخونم. خیلی دارم به این تئوری فکر میکنم که میگن با گذشت زمان عشق به وجود میاد، یعنی اگه بخوام بیشتر توضیح بدم این که میگن شما بی هیچ شناخت چندانی صرفا با اشنایی خانواده و یکی دو دفعه صحبت کردن با هم، به شکل ستنی ازدواج میکنین و اینکه میگن با گذشت زمان و شناخت کامل‌تر همدیگه، عشق بینتون به وجود میاد. دارم به این فکر میکنم که اون ادم توی اون شرایط وقتی دیگه راه برگشتش خیلی سخته و داره با یکی ۲۴/۷ زندگی میکنه باید یه جوری به حسی که نسبت به طرف مقابلش داره بگه عشق شاید. یعنی شاید اون ادم داره خودش رو متقاعد میکنه که اره این عشقه و این زندگی خیلی خوبه چون راه دیگه ای نداره یا راه های دیگه‌اش خیلی سخت تر از ادامه دادن اون رابطه است. ایا واقعا عشقه؟ شاید برای رشته هم همینه یا شایدم دارم بولشت میگم. شاید اگه زمان بگذره ببینم همچین بی راه هم نمیگفتن و با گذشت زمان و شناخت ِبیشتر، اون علاقه شکل میگیره، و من بعدا ممکنه ببینم که واقعا دوست دارم این رشته رو، و شایدم نه. یعنی قاعدتا نسبت به هر چیزی با گذشت زمان علاقه شکل نمیگیره، چه بسا که خیلی از همون ازدواجا که مثال زدم به طلاق و این داستانا ختم میشه ولی خب. شاید هرچی که بگذره من احساسم به رشته ای که میخونم همین باشه و من فقط یاد بگیرم کنار بیام باهاش و عادت کنم و دیگه سختم نباشه و به این حالت خودم بگم علاقه ایجاد شده؟ اگه همیشه بدم بیاد چی؟ اگه واقعا پشیمون باشم که چرا این رشته رو خوندم چی؟ شاید بعدا همچنان از یه سری چیزاش بدم بیاد ولی از یه سری چیزاشم واقعا خوشم بیاد ( این به اون سر؟)، به طوری که دلم اون موقع واقعا خوشحال باشه که این راهو اومدم، اونوقت چی؟ تف تو اینکه ادم هیچوقت نمیدونه چی بده چی خوب. کاش میدونست. 

  • نارنجبی؛

مرگ کلا چیز عجیبیه. روابطی که با مرگ یکی از طرفین تموم میشن عجیب تر.. حفظ اون تعهد موجود توی رابطه برای فردی که باقی مونده، حرف های شاد و غمگینی که مدام فرد باقی مونده به یار رفته‌اش میگه و هیچوقت پاسخی دریافت نمیکنه، اون درده که بعد از گذشت سالهای سال به قوت خودش باقی میمونه وَ همچنان و همچنان اشک آدمو درمیاره، عجیبه.. عجیبه ازین نظر که فکر میکردم اون درد، یه جوری با از گذشت زمان تسلی پیدا میکنه و مدت‌هاست که دارم برعکسشو میبینم. حالا فکر میکنم یه دردهایی هستن که هیچ وقت از بین نمیرن و تسکین پیدا نمیکنن، فکر میکنم یه سری نبودن هایی هستن که کمرنگ نمیشن، که هیچوقت با بودن فرد دیگه ای پر نمیشن.. دیدم دختریو که سال دیگه کنکور داره ولی مدت‌هاست صبح خیلی خیلی زود بیدار میشه و برنامه‌ درسیش رو شروع میکنه تا عصر برنامه اش رو تموم کرده باشه که بتونه قبل غروب بره سر قبر پدرش که گل ببره براش و گل های پژمرده رو از روی خاکش برداره و باهاش دردودل کنه.. دیدم بابامو که بعد از گذشت حدود ۱۵ سال هنوز وقتی وارد ِشهری که والدینش توش زندگی کردن و قبرشون اونجاست میشه کنار جاده وایمیسته از ماشین میره بیرون و اشک از چشاش جاری میشه.. و مرگ پایان یه زندگیه نه پایان یه رابطه :"))

 

ــ عنوان از کتاب «سه شنبه ها با موری» عه. 

  • نارنجبی؛

چیزی که هست اینه که توی زندگی همیشه سختی هست. تو هیچ‌ وقتی رو نمیتونی پیدا کنی که همش راحتی و آسونی باشه! هر راهیو هم که انتخاب میکردی مطئن باش کلی توش سختی داشت. اصلا مگه از اول قرار بوده که راحت و آسون باشه؟ پس یک، راهیو انتخاب کن که واقعا دوستش داری چون اینجوری سختیاشو راحت تر میتونی پشت سر بذاری، تهش هم راضی تری از خودت. دو، موقع سختی، تو نباید بیشتر سخت بگیری. 

 

 

  • نارنجبی؛